تا آزادی

 

*.*.*.براي استفاده از مطالب وبلاگ عضو شويد   .*.*.*

ورود کاربران

نام کاربري :
کلمه عبور :

  

آمار سايت

بازديد هاي امروز :

بازديد هاي ديروز :

كل بازديدها :

كل مطالب : 6

 

hi

 

 

..: تبليغات سايت :..

 

 


 

{مطلب جاده در بخش : شخصی قرار دارد . }

"بگو اي يار بگو

        اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

        بر سر دار بگو

                    بگو ، از خونه بگو

                                بگو ، از گل پونه بگو

......"

 

جاده چالوس، خطوط سفد و پشت سر مي‌زاره. تونل اول، تونل دوم !!! سد. صدا رو بلندتر مي‌كنه.

 

 

تونل

 

 

"........

بگو از كلاغ پير،

كه به خونه نرسيد

از بهار غصه‌هاي،

كه سر شاخه تكيد

......"

 

بوي عطر همه جا رو پر كرده. صحنه‌ها يكي يكي از جلو چشماش با سرعت مي‌گذره. يه نگا به بقلش مي‌كنه. يه پرادو با سرعت از بقلش رد مي‌شه. چشاش رو مي‌بنده و يه پك به سيگار تو دستش مي‌زنه.

 

تونل سوم. تونل چهارم ...!

 

دكمه Replay رو مي‌زنه.

 

"بگو اي يار بگو

        اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

        بر سر دار بگو

                    بگو ، از خونه بگو

                                بگو ، از گل پونه بگو"

 

دود همه جا رو پر كرده. يه كمي شيشه رو مي‌ده پايين كه هواي تازه بياد تو. چشماشو مي‌بنده و نفس مي‌كشه. بعد يه پك ديگه به سيگارش مي‌زنه. چند تا فش زير لبش مي‌ده.

 

"بگو اي يار بگو

كه دلم تنگ شده

...."

 

 

پاشو مي‌زاره رو پدال گاز پيچا رو يكي يكي با سرعت رد مي‌كنه. بازم مي‌ندازه تو دست‌انداز-ِ هميشگي. با اينكه مي‌دونه جاش كجاست اما يه عادتِ ديگه، جلو بندي ماشينشم عادت كرده به اين دست‌انداز، انگار كه اگه نندازه توش يه چيزي كم داره و تا شب اعصابش خورده.

 

خطوط ممتده كه از جلو چشماش مي‌گذره انگار كه هيچ جا نمي‌شه سبقت بگيره. اما اون كه كاري به ممتد و غير ممتد نداره كار خودشو مي‌‌كنه.

 

شيشه رو تا ته مي‌كشه پايين تا باد سرد بزنه تو صورتش و سر حال بياردش. چند تا نفش عميق مي‌كشه و ته سيگارشو كه رسيده به فيلترش مي‌ندازه بيرون.

 

Next

 

" ...  مگه بت نگفته بودم

 بي تو روزگار من تيره و تاره؟

حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره

ديگه جون نداره دستام

آخره قصه رسيده

عطر تو مثه نفس بود واسه اين نفس بريده ...."

 

Next

 

"....

مي‌دوني وقتي نيستي

دل من مي‌شه غمگين و خسته

دو تا چشماي گريونم

اگه بري كم‌كم مي‌شه بسته

آسمون بي تو مي‌باره

دلم از بارون بيزاره

دل من

اي بيچاره

......"

 

صحنه‌هاي يكي يكي ازجلو چماش مي‌گذره. خاطره‌‌هاش براش زنده مي‌شه. 23 مهر ولنجك، بام تهران ساعت 10 شب..... 17 دي ساعت 11 شب يه جا تو شهرك ... 3 بهمن ساعت 12 و نيم مي‌رسن دم در خونشون ... يه نخ سيگار ديگه از جلو ماشين بر مي‌داره و با فندك تو دستش روشن مي‌كنه و يه پك مي‌زنه. شيشه‌ها رو مي كشه بالا تا تو دودِ خودش خفه شه. احساس رهايي مي‌كنه اما كم‌كم داره خفه مي‌شه.

 

پاشو محكم مي‌زاره رو پدال ترمز نزديك بود بزنه به سنگي كه افتاده بود وسط جاده - بعد اون پيچ هميشگي كه بعدش رودخونه به خوبي معلوم بود – صداي ترمزش تو كوه مي‌پيچه. سنگ رو دور مي‌زنه و مي‌يوفته تو راهش دوباره.

 

" ...

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

 

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

 

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

...."

 

يه پك ديگه به سيگارش مي‌زنه و دودشو مي‌فرسته تو ماشين تا دو باره و سه باره اونو نفس بكشه تا شهيد بقييه چيزا هم يادش بره.

 

"......

چرا مي‌ره جلو عقربه هي

متنفرم از ته دل

من از اول مهر

مي‌خوام مست شم

بكنم خدا رو نيگا

اِنقد  بكشم

تا شُشارو بدم به گ*

......."

 

 

ياد پسر گل فروش سر چهار راه كنار خونشون مي‌يوفته. ياد چشماي معصومش كه چند روز پيش شنيده بود يكي با يه سانتافه زده بود بهش الانم معلوم نبود كجاست. ياد جوونه‌اي افتاده بود كه شبا تو يه كارتون تو پارك سر كوچشون مي‌خوابيد صبح زودم پا مي‌شد مي‌رفت جايي كه حداقل اون نمي‌دونست كجاست. ياد دوست بيچارش افتاده بود كه به خاطر تصادف با يه موتوري افتاده بود گوشه زندون. ياد التماسا و ضجه زدناي اون روز دوستش - اون روز كه با چند تا از دوستاش بعد از سال‌ها رفته بودن بيرون – افتاد كه اصرار مي‌كرد سوار اين وناي گشت ارشادش نكنن. ياد خواهر دوستش كه از گريه چشماش قرمز شده بود. ياد چشماي معصوم دختركي افتاد كه چند روز قبل آگهي ترحيمشو رو ديوار دانشگاه ديده بود كه به علتي نا معلوم خودكشي كرده بود.

 

تونل 6

 

تونل 7

 

كم‌كم داشت به جاي هميشگيش نزديك مي‌شد.

 

Track 45

 

"بگو اي يار بگو

اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

بر سر دار بگو

        بگو ، از خونه بگو

                    بگو ، از گل پونه بگو

......"

 

پاشو گذاشت رو پدال گاز تا زودتر برسه.

 

"........

بگو از كلاغ پير،

كه به خونه نرسيد

از بهار غصه‌هاي،

كه سر شاخه تكيد

......"

 

 

ديگه به آخرش رسيده بود. بعد از تونل 9. كنار رود خونه.

 

پيچيد تو خاكي و ته سيگارشو انداخت وسط جاده، كه هر ماشيني رد مي‌شه يه بار با چرخاش لهش كنه.

 

"....

مي‌دوني وقتي نيستي

دل من مي‌شه غمگين و خسته

دو تا چشماي گريونم

اگه بري كم‌كم مي‌شه بسته

آسمون بي تو مي‌باره

دلم از بارون بيزاره

دل من

اي بيچاره

......"

 

 

پي‌نوشت: فقط يه داستان بود. يه سري احساسات شخصي.

پي‌نوشت: اينجاست كه دنياي شخصي با دنياي بيرون در هم مي‌پيچه، هر كدام دنيايي متفاوت هستند و شايد هيچ شباهتي بين آنها نباشد.


                                                                                                                                                           ...
 

          نويسنده : آريا                                                       نظرات (0)


 

{مطلب متني براي هيچ ....! در بخش : شخصی قرار دارد . }

 

                                  

 

 

ديروز بود. با امروز فرقي آنچنان نداشت تنها صدايي بود كه ديگر نيست. ديروز امروز بود، اما فردا نيست. صفحات و برگ‌هاي دفترچه بي‌خود پر شده ار كلمات كه پشت سر هم آمده اند و جمله‌هايي را ساخته‌اند. جمله‌ها خود در كنار يكديگر آمده‌اند و پاراگراف‌ها و در انتها كل كتاب را تشكيل داده‌اند. صداها و كلمات يكي هستند. همشان هرزه‌هايي هستند كه وقت را تلف مي‌كنند و باعث مي‌شوند زمان سريع‌تر بگذارد، نه باعث مي‌شود زمان بگذرانم بدون آنكه متوجه شوم، نه، تنها، تخيل را كه از كلماتي پر شده است، از كلمات خالي، و با چيزهاي ديگري جايگزين مي‌كند.

از ته دشت يكي مي‌گفت "خفه شو" دورو برم رو نگاه كردم كسي جز من نبود ولي من كه چيزي نگفته بودم. نه، هيچ صدايي نبود، خودم بودم ولي من كه چيزي نمي‌گفتم. شايد من خودم، خودم نيستم. تصميم گرفتم ديگه بهش فكر نكنم و تنها روي تختم دراز بكشم. ديگه فكر نمي‌كردم ولي نه مثل اينكه نمي‌شد بايد فكر مي‌كردم. خودم نبودم چون من فكر نمي‌كردم ولي يك چيزي بود داشت مي‌يومد تو ذهنم ولي من كه نمي‌خواستم خودش مي‌يومد. فكر كنم كسه ديگه‌اي هم هست، چون من كه نيستم، خودم و بعد از اندي سال مي‌شناسم ديگه. ولي نه مثل اينكه دست بردار نيست هي پر و خالي مي‌شه. نه، دراز كشيدنم خوب نيست. قدم زدن خيلي بهتره آدم زودتر خسته مي‌شه خوابش مي‌بره. از صداي كفشم كه رو زمين كشيده مي‌شه بدم مي‌ياد، حالم رو بهم مي‌زنه. بهتره به يه چيزي گوش بدم شايد صداي پاهام تو گوشم نپيچه اينجوري قدم‌هام هم منظم‌تر مي‌شه. صدا‌ها اين دفعه همش عجيب‌غريبه هيچي ازش نمي‌فهمم، ولي مي‌گن يه سري هستن كه اينجوري حرف مي‌زنن و همشونم مي‌فهمن، مجبور مي‌شم به يه چيز ديگه فكر كنم، اين حرفارو كه هيچي ازش نمي‌فهمم. دلم مي‌خواست بهش بگم خفه شه اما نه دلم و مي‌لرزوند اين حالت و نمي‌دونم شايد دوست دارم. ولي نه دوست ندارم چون من هيچي و دوست ندارم. نه، اصلاً نمي‌خوام دوست داشته باشم. نه، بايد دوست داشته باشم چون چيز ديگه‌اي نيست كه دوستش داشته باشم. بالاخره يه چيزي و بايد دوست داشته باشم تا بهش فكر كنم و عصبي نشم. ولي نه، نمي‌خوام اين يكي و دوست داشته باشم، عصبيم هم نمي‌كنه فقط منو مي‌بره تو فكر.

خسته شدم ديگه نمي‌خوام راه برم، فايده‌اي نداشت بازم بايد فكر كرد و كلمات رو پشت سر هم اورد و بلغور كرد. آرامش، نه، مي‌شه فكر كرد و آرامش هم پيدا كرد. فكر كردن كه يبي نداره آرامش داشته باشم كه بهتره. نه اين جوري كه نميشه آرامش پيدا كرد. آرامش خالي از كلماته. نه مثل اينكه نمي‌شه يه چيزي باشه كه توش كلمه نباشه. باشه قبول كلمه‌ها باشن. ولي ديگه خيلي زياد نشن، چون سخته با همشون خوب برخورد كني. فك كنم يكي دو تا كلمه كافي باشه. نه اينجوري هم نمي‌شه بايد چند تا فعل هم باشه كه كافي بشه. نه، نه،‌اصلاً همين جوري كه هست خوبه. فقط تند تند نيان و برن. آروم آروم بيان و برن، اين جوري بهتره. اصلاً به من چه، دست من كه نيست هميني كه هست خيلي هم خوبه.

فكر كنم بشينم يه چيزي و نگاه كنم بهتره. نه، هرچي و كه مي بينم تفسير مي‌شه. سياه، سفيد. بلند، سنگين، قديمي، ترسناك، نرم .... نه نمي‌خوام هر چيزي تفسيرشه. اصلاً به من چه. من كي باشم كه راجع‌به هر چيزي نظر بدم. اصلاً كي نظر من و خواست. نه، اين جوري هم نمي‌شه،  فكر كنم ولي خودم نيستم. من كه نمي‌خوام همه چيز و ببينم و نظرم و بدم. فكر كنم من، خودم تنها نيستم يكي ديگه هم هست كه مجبورم مي‌كنه. نه ولي هرچي مي‌بينم تنهاي تنهاي هيچ كسي نيست. يه گنجيشك پشت پنجره بود كه بونم رفته. تنهام . صدا مي زنم كسي هست ؟! گوش مي دم ولي كسي جواب نمي ده بازم فكر مي كنم. مثل اينكه نمي فهمه من نمِ‌خوام فكر كنم و نظر بدم. اصلاً صدام هم نمي‌خوام بشنوم. بازم هيچي نمي‌گم. مثل اينكه ول كن نيست همش مي‌پيچه تو گوشام. اَه، چرا نمِ‌فهمه من هيچي نمي‌خوام بشنوم. همون جور كه نمي‌خوام هيچي و ببينم نه مثل اينه كه صفحه سياهِ ول كن نيست. اصلاً هركي هر كاري دلش مي‌خواد بكنه منم خودم و يه جوري خودم و راضي مي‌كنم. آره اين جوري بهتره من كه راضيم.

فكر كنم ديگه خوابم مي‌ياد. نه، خوابم هم نمي‌ياد. اصلاً ولش كن. هرچي هست خوبه قرار بود راضي باشم. بهش فكر نمي‌كنم. نه، مي دوني كه نمي‌شه فكر مي‌كنم ولي هر چي اومد به همون فكر مي‌كنم. نه، شايد يه چيز بدي اومد اين جوري هم خوب نيست. خوب به بداش فكر نمي‌كنم. آره اين جوري خيلي بهتره. مي‌خندم ولي خندم رو كه نمي‌بينم. ولي فكر كنم خنديدم چون ماهيچه‌ةاي صورتم تغيير كرده. وقتي كه حالت ماهيچه‌هام تغيير مي‌كنه مي‌فهمم. نه، شايد اينم فكر مي‌كند. شايد، ولي اينم حتي مهم نيست. هيچي ديگه مهم نيست. خنديدنم مهم نيست اكه ماهيچه‌هام حالتش عوض شده يا نشده. اصلاً نمي‌خوام بدونم چون فقط وقتم رو تلف مي‌كنه. خيلي چيزا دارم بهش فكر كنم. نه، من كه هيچي ندارم، ولي فكر كنم چيزاي زيادي هست.

تنم درد مي‌كنه، ‌حداقل فكر ميكنم كه درد مي‌كنه. پس بهش فكر نمي‌كنم. نه،‌ اين يكي نمي‌شه چون همش درده. پس مجبورم بهش فكر مي‌كنم ولي مي‌تونم بهش اهميت ندم شايد خودش خسته شد و رفت و يه فكر ديگه اومد. نفس كشيدنم جالبه هان،‌به اين يكي اصلاً فكر نكرده بودم ولي مثل اينكه كار خودش و مي‌كنه. اصلاً حالا كه به اينجا رسيد ديگه نمي‌خوام نفس بكشم. نه مثل اينكه اينم نمي‌شه.باشه صبر ميكنم تا اونم خودش خسته بشه و بره .....!


                                                                                                                                                           ...
 

          نويسنده : آريا                                                       نظرات (3)



صفحات سايت

عضويت سريع

 
فرم عضويت
نام شما :
نام کاربري :
ايميل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :

 

موضوعات

عمومی

..................

فلسفه

..................

تاریخی

..................

شخصی

..................

منتشر شده در نشریات

.................

غیره .....

 

 


 

دوستان

نواي ني(علي كلايي)
چشمه (الهام كشاورزيان)
جمعی از یک نفر (کتی)
چكاچك (اميد كاجيان)
تا دموكراسي (علي عبدي)
طوطي (صدف)
روز نوشت‌هاي عمو كيوان(كيوان اميري)
فسخ عزيمت جاودانگي (سارا پاكدامن)
زيستن براي باز گفتن(فواد شمس)
از گلابي تا گيلاس (پريسا ورجاوند)
سوتك (محمد حسين بادامچي)
برای روزی بهتر (روزبه فقيهي)
بي‌سكون (آرش بقايي)
(ارشيا ايران‌پرست)
آزاد باش (فريد)
كورش كبير (ارشيا)
ترا می‌سپارم به مینای مهتاب(شقایق بیات)

 

پیوندها

ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
حمایت سراسری وبلاگ نویسان ایرانی از آزادی دانشجویان دربند

 

خبرگزاری ها

خبرنامه اميركبير
آواي دانشگاه
كارگر

 

ادب و فرهنگ و هنر و فلسفه

هفتان
باشگاه انديشه
كانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حكمت