تا آزادی

 

*.*.*.براي استفاده از مطالب وبلاگ عضو شويد   .*.*.*

ورود کاربران

نام کاربري :
کلمه عبور :

  

آمار سايت

بازديد هاي امروز :

بازديد هاي ديروز :

كل بازديدها :

كل مطالب : 6

 

hi

 

 

..: تبليغات سايت :..

 

 


 

{مطلب تنهایی در بخش : فلسفه قرار دارد . }

در يك كلمه تنهايي انسان دليل روشني است كه وقايعي اين‌چنيني را به وجود مي‌آورد. در پي تشويش عقايد يا نفي وضع موجود نيستم بلكه خواهان تبيين وضع موجود و شناسايي هويت انساني مي‌باشم با استفاده از وقايع اخير و وقايعي اين‌چنيني. (با ذكر اين نكته كه من وضع موجود را بررسي مي‌كنم و هويت واقعي انسان را بر...مي‌كنم، در پي پيشبيني آينده و راه حلي براي تغيير وضع موجود نمي‌باشم. در انتها مي‌توان نتيجه‌گيري كرد اما چون اين نتيجه‌گيري ممكن است آثار نامطلوبي داشته باشد هيچ‌گونه نتيجه‌گيري نمي‌كنم.)

 

نكته‌ي بسيار بسيار بسيار مهم‌ : من تنها در پي آن هستم كه بگويم تنهايي وجود دارد (بنا به تعريفي كه از آن خواهد شد.) و در پي بررسي خوب و يا بد بودن اين مسئله نيستم. به علت فقدان كلماتي كه نياز داشتم من خودم مجبور شدم كلماتي را به وجود بياورم و تعريف كنم. بنابراين ممكن است برداشت‌هاي اشتباهي از جاي جاي اين نوشتار شود و اين به علت ناتواني نويسنده در نگارش مطالب است اما داراي تناقض منطقي نمي‌باشد مي‌توانيد با خودم در ميان بگذاريد تا موضوع را روشن‌تر بيان كنم و اين ضعف نويسنده در نوشتن مي‌باشد و اميدوارم در آينده بتوانم آنچه را كه در ذهنم هست بهتر بيان كنم.

 

دفعه‌ي پيش وضع موجود را به صورت تاريخي بررسي كردم و حوادثي اين‌چنيني را طبيعي توصيف كردم كه با توجه به وضع موجود راه فراري از آن وجود ندارد. اين بررسي يك بررسي تاريخي بود كه با شواهد تاريخي همراه بود.(هر چند همچون اين نوشتار حاوي نتيجه‌گيري نبود و نتيجه‌گيري را به خواننده واگذار كرده بودم.) اما اين بار به دنبال يك بررسي تاريخي نمي‌باشم بلكه مي‌خواهم پا را فراتر بگذارم و انسان را از ديدگاه فلسفي بررسي كنم. تشريح اين واقعيت كه چرا تاريخ اين‌چنين تكرار مي‌شود و انسان در اين وادي در كجا قرار دارد و چرا اين‌گونه عمل مي‌كند. بنابراين با شناختِ حقيقتِ انسان مي‌توان راه‌كارهاي فرار از وقوع چنين حوادثي را بيرون كشيد يا جوامع را اصلاح كرد. (كه خارج از حوصله‌ي اين نوشتار است و بحث در اين مورد بسيار است.)

 

با اين پيش فرض آغاز مي‌كنم كه انسان داراي اختيار مي‌باشد (حدود اختيار زياد اثري در اين نوشتار ندارد.) فرض ديگري كه در اين نوشتار از آن استفاده مي‌شود فرض قوه‌ي تعقل مي‌باشد. اين فرض را مي‌‌كنيم كه انسان داراي قوه‌ي تعقل مي‌باشد. فرض ديگر اين است كه، انسان داراي شناختي نسبت به خود و دنياي پيرامونش مي‌باشد و داراي افكار و عقايدي براي خودش است. (مهم نيست كه اين شناخت چگونه حاصل شده باشد – تجربي بر اساس احساسات يا با تفكر و بر اساس تعقل – بلكه آنچه مهم است اين است كه هر كدام از انواع بشر براي خود شناختي از حال حاضر خود و دنياي اطرافش دارد.) نكته‌ي بعدي كه در اينجا لازم است عنوان شود اين است كه مهم نيست كه اين شناخت درست است و كدامين عقيده يا طرز تفكري درست مي‌باشد بلكه آنچه در اين نوشتار مهم است اين است كه هر كدام از ما شناختي براي خود داريم و اين شناخت و طرز تفكر در همه‌ي ما وجود دارد. عقايد نتيجه‌ي شناخت است و جداگانه نمي‌تواند در فرض قرار گيرد بعداً فرآيند تبديل شناخت به عقايد را بررسي مي‌كنيم.

 

حال اين شناختي كه در ما وجود دارد باعث مي گردد كه ما دنياي خويش را با توجه به شناختي كه از آن به‌دست آورده‌ايم تبيين كنيم و هر آنچه كه ما داريم -- عقايد، افكار، عملكرد ما در شرايط مختلف، طرز تفكر[1] – نتيجه‌ي شناختي است كه در ما به وجود آمده است. هر آنچه كه از انسان بيرون مي‌آيد نتيجه‌ي شناختي است كه در او به وجود آمده است چراكه شناخت ما با توجه به شرايط گوناگون ما را وادار مي‌كند كه در شرايط گوناگون تصميم گيري كنيم. به نظر مي‌رسد كه اين طرز تفكر جبر را القا مي‌كند كه مي‌توان نام "جبر شناختي"[2] را بر آن نهاد يعني با توجه به شناختي كه هر كس دارد عملكردش از پيش معلوم مي‌باشد. اما با بررسي دقيق‌تر اين موضوع و موشكافي بيشتر مي‌بينيم كه چنين نمي‌باشد و اختيار همچنين جايگاه خود را حفظ مي‌كند. اين مرحله كه پس از شناخت است (و در ادامه از آن به عنوان "شناختِ انتخابگر"[3] ياد مي‌كنم)، خود با اختيار انتخاب شده است و اختيار در مرحله‌اي قبل از شناخت انتخابگر وجود دارد. اين جمله را بيشتر باز مي‌كنم، انسان به طريقي كه مهم نمي‌باشد چيست، از اطراف خود شناخت حاصل مي‌كند و با توجه به خصوصيت تعقل و اراده(اختيار)، خود نتيجه‌گيري  و انتخاب مي‌كند يعني از آنچه باعث شناخت مي‌شود – رويدادها،‌ حوادث، مطالعات شخصي، ديده‌ها،‌ شنيده‌ها، آزمايش‌ها و ... – انسان آنها را با تجزيه و تحليل (قوه‌ي تعقل-ِ خود)‌ با اراده و اختيار نتيجه‌گيري مي‌كند و "شناخت انتخابگر" حاصل مي‌گردد. از اين پس به بعد بر اساس شناخت به وجود آمده در شرايط گوناگون عملكرد‌هاي گوناگوني از او سر مي‌زند. "شناختِ انتخابگر"[4] مرحله‌اي است پس از شناخت، كه در آن پس از انتخاب (مرحله‌ي اختيار)، «معيارها، عقايد و ...» شكل مي‌گيرد.

توجه شود كه در بالا با چند پيش فرض ساده‌ي : اختيار، قوه‌ي تعقل و شناخت نسبت به دنياي پيرامون و درون، به نتايج حاصله رسيديم. تا اينجا منظور از "شناختِ انتخابگر" را نيز متوجه شديم.

 

با مشاهده در جوامع انساني و بررسي روابط بين انسان‌ها و مشاهده‌ي اعمال آنها به سادگي مي‌توان پي‌برد كه عملكردها، طرز فكرها، رفتارها، عقايد و ... در افراد مختلف در قبال حوادث يكسان متفاوت مي‌باشد بنابراين مي‌توان نتيجه گرفت كه "شناختِ انتخابگر" در افراد گوناگون متفاوت مي‌باشد و اين در حال حاضر يكي از خصوصيت‌هاي بارز انساني است كه در افراد گوناگون، "شناختِ انتخابگر" متفاوت مي‌باشد. (ريشه‌يابي نمي‌كنيم چرا چنين است بلكه فعلاً مشاهده‌ي خود را بيان مي‌كنيم كه چنين است.) ممكن است در بعضي افراد موارد مشتركي پيدا شود اما به طور كلي و در بسياري از جزئيات افراد در "شناختِ انتخابگر" با يكديگر فرق دارند.

در اينجا مثالي ذكر مي‌كنيم براي روشن‌تر شدن مفهوم كه خواننده "شناختِ انتخابگر" را تنها در اعتقادات نبيند بلكه مي‌توان ديد كه شناخت انتخابگر حتي در ساده‌ترين مسائل روزمره‌ي ما دخيل است. براي مثال هنگامي كه با دوستان خود به رستوران مي‌رويد هر كدام از شما غذايي را سفارش مي‌دهيد كه ممكن است يكي باشد يا متفاوت يعني شما در شرايط يكسان انتخاب متفاوتي كرديد كه اين نتيجه‌ي شناخت انتخابگر شما مي‌باشد. اگر شما بيمار باشيد و تنها يك غذا را بتوانيد بخوريد آن غذا را مي‌خوريد از اين حادثه نبايد برداشت اشتباهي شود چرا كه شما در مرحله شناخت فهميديد كه بيمار هستيد، خصوصيات غذاها رو فهميديد، از روي دانسته‌هاي قبلي مي‌دانيد چه چيزي براي شما مضر مي‌باشد سپس با اختيار كامل غذاي مورد نظر را انتخاب مي‌كنيد. بنابراين شما در مرحله‌ي "شناخت انتخابگر" غذا را انتخاب كرديد. حال در يك يكِ مسائل روزمره مي‌توان اين موضوع را بررسي كرد و مي‌توان دريافت كه افراد در "شناخت انتخابگر" با يكديگر فرق دارند. حتي در مسايل عقيدتي نيز مي‌توان به هنگام عملكرد و جزئيات اين تفاوت‌ها را احساس كرد كه هيچ يك از افراد بشر داراي يك "شناخت انتخابگر" يكسان نمي‌باشند. (از ساده‌ترين مسائل روزمره تا پيچيده‌ترين آنها)

تا به اينجا مفهوم "شناختِ انتخابگر" را فهميديم و دريافتيم كه افراد بشر در اين "شناخت انتخابگر" با يكديگر تفاوت دارند. اين تفاوت در "شناخت انتخابگر" است كه باعث مي‌شود افراد در شرايط يكسان و در قبال مسائل گوناگون عكس‌العمل‌هاي متفاوتي را نشان دهند.

 

حال به تشريح تنهايي[5] مي‌پردازيم. تنهايي به معناي جدايي در عمق وجود انساني مي‌باشد. هر يك از افراد بشر جدا از ديگران شناختي را حاصل مي‌كنند، انتخاب مي‌كنند و عمل مي‌كنند و در هر يك از افراد بشر اين تفاوت دارد. اين تفاوت در عمق هر يك از افراد بشر وجود دارد و در مسائل گوناگون، انسان آن را بروز مي‌دهد. انسان‌ها در عمق وجود خود و از مرحله‌ي ابتدايي كه شناخت مي‌باشد و مرحله‌ي بعدي كه انتخاب از روي تعقل مي‌باشد، يكه و جدا از ديگران است. هر چند شرايط محيطي اثر گذار مي‌باشد اما در عمق وجود انساني تصميم‌گيري‌ها رخ مي‌دهد كه در آنجا به هنگان تصميم‌گيري انسان تنهاست، يعني اثر مي‌گيرد اما اوست كه انتخاب مي‌كند[6] و تفكر مي‌كند. اثر بخشي از شرايط بيروني در مرحله‌ي شناخت است كه باز هم اين اثر بخشي براي افراد گوناگون متفاوت مي‌باشد و تجزيه و تحليل و انتخاب به تنهايي انجام مي‌شود. (توجه داشته باشيد كه اختيار و قوه‌ي تعقل را به عنوان پيش فرض گرفته بودم.) بنابراين در اين دو مرحله مي‌توان جدايي بين انسان‌ها را مشاهده كرد و اين مسئله نتيجه مي‌دهد كه در "شناخت انتخابگر" انسان‌ها متفاوت مي‌شوند. در دو مرحله‌ي نخست انسان تنهاي مي‌باشد و در مرحله‌ي آخر كه نمود تمامي موارد قبلي است تفاوت‌ها ظاهر مي‌شود تفاوت‌هايي كه نتيجه‌ي تنهايست.[7]

 

جدال‌ها و برخوردها هنگامي شكل مي‌گيرد كه اين "شناخت‌هاي انتخابگر" اثرها و عملكرد‌هاي بسيار متضادي را در مسائلي واحد، به دنبال داشته باشند. بنابراين جدال‌ها، برخوردها و حتي جنگ‌هاي جهاني به وجود مي‌آيد. و جالب اينجاست كه تمامي اين موارد برخواسته از تنهايي انسان است، تنهايي‌اي كه خصوصيت بارز انسان است.

 

....

 

(ادامه دارد)

 

 

 پي‌نوشت: گفتم نتيجه‌گيري نمي‌كنم چرا كه اين نتيجه‌گيري شايد چهره‌ي خوشايندي نداشته باشد و آثار نامناسبي را به همراه داشته باشد. بنابراين تنها به بيان تنهايي بشر اكتفا كردم.

 پي‌نوشت: نوشتار ديگر من در اين باره با عنوان كلمات نامفهوم كه شايد مكمل اين باشد و حاوي عقايد شخصي نويسنده در مورد تنهايي.

پي‌نوشت: اين نوشتار نيز در مورد تنهايي است كه خيلي وقت پيش نوشتم و تنها احساساتي دروني است. خارج از هر گونه منطق و استدلالي و  بررسي تنهايي اما امروز اين نوشته معناي خيلي بيشتري پيدا مي‌كند.

 



[1]  . اين موارد در ادامه نتيجه‌ي "شناختِ انتخاب‌گر" هستند كه در ادامه توضيح داده‌ مي‌شود.

[2]  . اين يكي از كلماتي است كه با توجه به نيازم خود به وجود آوردم و نتونستم معادل بهتري براي اين كلمه پيدا كنم.

[3]  . اين يكي از كلماتي است كه با توجه به نيازم خود به وجود آوردم و نتونستم معادل بهتري براي اين كلمه پيدا كنم. شايد يكي از بزرگ‌ترين ايراد‌هاي اين نوشتار اين است كه نتونستم اين كلمه رو به خوبي توصيف كنم.

[4]  . چون اين كلمه، كلمه‌اي جديد است بنابراين ارتباط برقرار كردن و درك درست از آن كه منظور نويسنده مي‌باشد سخت است بنابراين توضيحاتي تكميلي‌تر مي‌دهم. در واقع مرحله‌اي با مضمون شناخت و انتخاب و "شناخت‌ انتخابگر" وجود ندارد. بلكه شناخت پيش از همه چيز است و فرايند انتخاب (اختيار) و "شناخت انتخابگر" با يكديگر رخ مي‌دهد و جداگانه از يكديگر نمي‌باشند. در واقع مرحله‌ي "شناخت انتخابگر" جايي است كه فرد براي خود چيزي را مي‌سازد. اين چيز مي‌تواند يك عقيده و يا يك عملكرد يا يك احساس يا يك انتخاب و ... باشد. و چون شناخت با زمان تغيير مي‌كند بنابراين شناخت انتخابگر وابسطه به زمان است و در لحظه به وجود مي‌آيد و در آينده ممكن است تغيير كند چون شناخت كه پيش از اين مرحله مي‌باشد در زمان تغيير مي‌كند. ما فرايند رسيدن به يك انتخاب يا عملكرد يا عقيده را بررسي مي‌كنيم بنابراين واجب بود چنين كلمه‌اي تعريف گردد. در واقع "شناخت انتخابگر" و اختيار با هم پديد مي‌آيند اما "شناخت انتخابگر" نتيجه‌‌ي شناخت و اختيار مي‌باشد بنابراين اختيار را مرحله‌اي بين شناخت و "شناخت انتخابگر" قرار دادم.

[5]  . اين كلمه نيز در اين نوشتار با مفهوم روزمره‌ي آن متفاوت است.

[6]  . بايستي اين نكته را دقت كرد كه ما اختيار را به عنوان پيش فرض قبول كرديم.

[7]  . البته اين تحليل‌ها به هنگامي اعتبار دارد كه پيش فرض اختيار و تعقل بر قرار باشد. به نظر نگارنده‌ي اين نوشتار در بعضي از جوامع اين فرض‌ها  بر قرار نمي‌باشد كه بررسي اين موضوع و تحليل چنين جوامعي در حوصله‌ي اين مقاله نمي‌گنجد.


                                                                                                                                                           ...
 

          نويسنده : آريا                                                       نظرات (0)


 

{مطلب جاده در بخش : شخصی قرار دارد . }

"بگو اي يار بگو

        اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

        بر سر دار بگو

                    بگو ، از خونه بگو

                                بگو ، از گل پونه بگو

......"

 

جاده چالوس، خطوط سفد و پشت سر مي‌زاره. تونل اول، تونل دوم !!! سد. صدا رو بلندتر مي‌كنه.

 

 

تونل

 

 

"........

بگو از كلاغ پير،

كه به خونه نرسيد

از بهار غصه‌هاي،

كه سر شاخه تكيد

......"

 

بوي عطر همه جا رو پر كرده. صحنه‌ها يكي يكي از جلو چشماش با سرعت مي‌گذره. يه نگا به بقلش مي‌كنه. يه پرادو با سرعت از بقلش رد مي‌شه. چشاش رو مي‌بنده و يه پك به سيگار تو دستش مي‌زنه.

 

تونل سوم. تونل چهارم ...!

 

دكمه Replay رو مي‌زنه.

 

"بگو اي يار بگو

        اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

        بر سر دار بگو

                    بگو ، از خونه بگو

                                بگو ، از گل پونه بگو"

 

دود همه جا رو پر كرده. يه كمي شيشه رو مي‌ده پايين كه هواي تازه بياد تو. چشماشو مي‌بنده و نفس مي‌كشه. بعد يه پك ديگه به سيگارش مي‌زنه. چند تا فش زير لبش مي‌ده.

 

"بگو اي يار بگو

كه دلم تنگ شده

...."

 

 

پاشو مي‌زاره رو پدال گاز پيچا رو يكي يكي با سرعت رد مي‌كنه. بازم مي‌ندازه تو دست‌انداز-ِ هميشگي. با اينكه مي‌دونه جاش كجاست اما يه عادتِ ديگه، جلو بندي ماشينشم عادت كرده به اين دست‌انداز، انگار كه اگه نندازه توش يه چيزي كم داره و تا شب اعصابش خورده.

 

خطوط ممتده كه از جلو چشماش مي‌گذره انگار كه هيچ جا نمي‌شه سبقت بگيره. اما اون كه كاري به ممتد و غير ممتد نداره كار خودشو مي‌‌كنه.

 

شيشه رو تا ته مي‌كشه پايين تا باد سرد بزنه تو صورتش و سر حال بياردش. چند تا نفش عميق مي‌كشه و ته سيگارشو كه رسيده به فيلترش مي‌ندازه بيرون.

 

Next

 

" ...  مگه بت نگفته بودم

 بي تو روزگار من تيره و تاره؟

حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره

ديگه جون نداره دستام

آخره قصه رسيده

عطر تو مثه نفس بود واسه اين نفس بريده ...."

 

Next

 

"....

مي‌دوني وقتي نيستي

دل من مي‌شه غمگين و خسته

دو تا چشماي گريونم

اگه بري كم‌كم مي‌شه بسته

آسمون بي تو مي‌باره

دلم از بارون بيزاره

دل من

اي بيچاره

......"

 

صحنه‌هاي يكي يكي ازجلو چماش مي‌گذره. خاطره‌‌هاش براش زنده مي‌شه. 23 مهر ولنجك، بام تهران ساعت 10 شب..... 17 دي ساعت 11 شب يه جا تو شهرك ... 3 بهمن ساعت 12 و نيم مي‌رسن دم در خونشون ... يه نخ سيگار ديگه از جلو ماشين بر مي‌داره و با فندك تو دستش روشن مي‌كنه و يه پك مي‌زنه. شيشه‌ها رو مي كشه بالا تا تو دودِ خودش خفه شه. احساس رهايي مي‌كنه اما كم‌كم داره خفه مي‌شه.

 

پاشو محكم مي‌زاره رو پدال ترمز نزديك بود بزنه به سنگي كه افتاده بود وسط جاده - بعد اون پيچ هميشگي كه بعدش رودخونه به خوبي معلوم بود – صداي ترمزش تو كوه مي‌پيچه. سنگ رو دور مي‌زنه و مي‌يوفته تو راهش دوباره.

 

" ...

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

 

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

 

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

...."

 

يه پك ديگه به سيگارش مي‌زنه و دودشو مي‌فرسته تو ماشين تا دو باره و سه باره اونو نفس بكشه تا شهيد بقييه چيزا هم يادش بره.

 

"......

چرا مي‌ره جلو عقربه هي

متنفرم از ته دل

من از اول مهر

مي‌خوام مست شم

بكنم خدا رو نيگا

اِنقد  بكشم

تا شُشارو بدم به گ*

......."

 

 

ياد پسر گل فروش سر چهار راه كنار خونشون مي‌يوفته. ياد چشماي معصومش كه چند روز پيش شنيده بود يكي با يه سانتافه زده بود بهش الانم معلوم نبود كجاست. ياد جوونه‌اي افتاده بود كه شبا تو يه كارتون تو پارك سر كوچشون مي‌خوابيد صبح زودم پا مي‌شد مي‌رفت جايي كه حداقل اون نمي‌دونست كجاست. ياد دوست بيچارش افتاده بود كه به خاطر تصادف با يه موتوري افتاده بود گوشه زندون. ياد التماسا و ضجه زدناي اون روز دوستش - اون روز كه با چند تا از دوستاش بعد از سال‌ها رفته بودن بيرون – افتاد كه اصرار مي‌كرد سوار اين وناي گشت ارشادش نكنن. ياد خواهر دوستش كه از گريه چشماش قرمز شده بود. ياد چشماي معصوم دختركي افتاد كه چند روز قبل آگهي ترحيمشو رو ديوار دانشگاه ديده بود كه به علتي نا معلوم خودكشي كرده بود.

 

تونل 6

 

تونل 7

 

كم‌كم داشت به جاي هميشگيش نزديك مي‌شد.

 

Track 45

 

"بگو اي يار بگو

اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

بر سر دار بگو

        بگو ، از خونه بگو

                    بگو ، از گل پونه بگو

......"

 

پاشو گذاشت رو پدال گاز تا زودتر برسه.

 

"........

بگو از كلاغ پير،

كه به خونه نرسيد

از بهار غصه‌هاي،

كه سر شاخه تكيد

......"

 

 

ديگه به آخرش رسيده بود. بعد از تونل 9. كنار رود خونه.

 

پيچيد تو خاكي و ته سيگارشو انداخت وسط جاده، كه هر ماشيني رد مي‌شه يه بار با چرخاش لهش كنه.

 

"....

مي‌دوني وقتي نيستي

دل من مي‌شه غمگين و خسته

دو تا چشماي گريونم

اگه بري كم‌كم مي‌شه بسته

آسمون بي تو مي‌باره

دلم از بارون بيزاره

دل من

اي بيچاره

......"

 

 

پي‌نوشت: فقط يه داستان بود. يه سري احساسات شخصي.

پي‌نوشت: اينجاست كه دنياي شخصي با دنياي بيرون در هم مي‌پيچه، هر كدام دنيايي متفاوت هستند و شايد هيچ شباهتي بين آنها نباشد.


                                                                                                                                                           ...
 

          نويسنده : آريا                                                       نظرات (0)


 

{مطلب اول مهر در بخش : غیره ... قرار دارد . }

 

متنفرم من از اول مهر

.........

      چرا میره جلو عقربه هی

          متنفرم از ته دل

                   من از اول مهر 

                                   .......

 

اين روز‌هاي از همه جا بوي متفعني به مشام مي‌رسد.

 

اول مهر نماد تمامي بدبختي‌هاي حقيقي است كه سال‌هاست در دل و جان اين مرد رخنه كرده است و جزئي از زندگي نكبت‌بار آنان گرديد است. اول مهر بوي گند سازگاري را مي‌دهد، سازگاري با قدرت. اگر از رسانه‌ها بوي گند دروغ به مشام مي‌رسد از گندابه‌هاي علم و دانش بوي متعفن تسخير انسانيت مي‌آيد.

رسانه‌هاي چشم و گوش و حواس انسان‌ها را پر مي‌كنند و دانشگا‌ها و مدارس فكر و شعور انسان‌ها  را تسخير مي‌كنند. عاشقان و شيفتگان اين شيوه‌ جز از خودبيگانگاني بيش نيستند كه تنها نوكري زمام‌داران و قدرت‌مداران را مي‌كنند. آري، مدارس شكوفا كننده‌ي استعداد‌هاي فرزندان ما و تضمين‌كننده‌ي آينده‌ي درخشاني كه انتظار آنان را مي‌كشد، نيستند. بلكه فرزندان ما آينده‌سازان اين آب و خاك هستند، آينده‌اي كه نه براي آنان است نه برآورده كننده‌ي نياز‌هاي اصيلي كه مي‌بايستي با آنها رشد كنند. مدارس پادگان‌هاي علم و دانش نابي هستند كه نياز قدرت‌مداران است در رسيدن به قدرت و سرمايه و آينده‌اي كه آنان خود مي‌خواهند. نام نخبه بر روي خود مي‌گذارند و آنچنان كه مي‌خواهند در اين گندابه‌ها موجودات آينده‌ساز و از خود بيگانه‌ را تربيت مي‌كنند.

مدارس نماد  حقارت و بدبختي ملتي است كه جز بوي گند و متعفن علم مضحك (و به زبان امروزي‌تر علم بومي) سرمايه‌داران و قدرت‌مداران چيزي بيش نمي‌باشد. كودكان تسخير شده نام واحد دانش‌اموز و دانشجو را بر پيشاني خود حك مي‌كنند تا به همگان از خود بيگانگي خود را به عرصه‌ي ظهور رسانند و با افتخار از آن نام ببرند. اين است دنياي مدرن و بهشت زمينيان.

آنان (دانش‌اموزان و دانشجويان) هر لحظه پر مي‌شوند، اما نمي‌دانند كه اين پر شدن از هيچ است و خالي شدن از انسانيت. اين علم سرمايه‌داري (شما بخوانيد بومي) نه تنها دوري از جهل نمي‌باشد بلكه عين جهل مي‌‌باشد.

 

اي كورش كبيرِ دنيا‌يِ باستان از خواب شيرين خويش برخيز و دنياي مدرن امروز را ببين كه چگونه موجودات از خود‌شيفته‌اي كه اجير شده‌ و نان خورده‌ي قدرتند علم مي‌آموزند. آنان كه مهر آزادي بر پيشاني دارند جايگاهشان خاك سرديست. اين سرزمين تو بود كه اين‌چنين به يغما رفت و انسانيت و كمال را فداي خود‌خواهي‌ها و آرزو‌هاي عده‌اي قليل كرديم و اين‌چنين علم را تبديل به وسيله‌اي مضحك براي رسيدن به آن آرزو‌ها كرديم.

 

 

فرياد امروز نه از براي ذات علم است بلكه فريادي‌ست بر عليه وضع موجود فريادي بر عليه انحصاري كردن همه چيز حتي علم. فريادي بر عليه نابرابري و بي‌عدالتي كه در رسانه‌ها و تبليغات درون شهري عين عدالت نشان مي‌دهند.

 

حال همچنان به خويشتن افتخار كنيد كه آينده‌سازان اين جهان دورو و متعفن هستيد.

و شما نيز همچنان در خيال خام خود علم را به گند بكشيد و آن را بومي سازيد تا شايد دنيايي بهتر را براي آيند‌"ان به يادگار نهاديد.

 

پي‌نوشت1: من دانشجوي دو رشته‌ي مهندسي مكانيك و فيزيك دانشگاه صنتعي شريف هستم با رتبه‌ي 85 كنكور سراسري بنابراين اين نوشتار در راستاي بهانه‌اي براي درس نخواندن نيست و همچنان راه خويش را ادامه مي‌دهم. اين نوشتار تنها نگاهي است به علمي كه مي‌اموزيم و نمي‌دانيم چيست و از كجا آمده و به كجا مي‌رود و شورشي است بر عليه وضع موجود و تصحيح آن. و به معناي فرار از درس و مدرسه نمِي‌باشد.

پي‌نوشت2: شايد نوشتار بعدي در مورد رسانه ملي بود.

پي‌نوشت3: علم بومي هم خوب است و هم لازم اما نه با تعريفي كه دوستان عزيز از بومي شدن ارائه دادند.


                                                                                                                                                           ...
 

          نويسنده : آريا                                                       نظرات (0)


 

{مطلب متني براي هيچ ....! در بخش : شخصی قرار دارد . }

 

                                  

 

 

ديروز بود. با امروز فرقي آنچنان نداشت تنها صدايي بود كه ديگر نيست. ديروز امروز بود، اما فردا نيست. صفحات و برگ‌هاي دفترچه بي‌خود پر شده ار كلمات كه پشت سر هم آمده اند و جمله‌هايي را ساخته‌اند. جمله‌ها خود در كنار يكديگر آمده‌اند و پاراگراف‌ها و در انتها كل كتاب را تشكيل داده‌اند. صداها و كلمات يكي هستند. همشان هرزه‌هايي هستند كه وقت را تلف مي‌كنند و باعث مي‌شوند زمان سريع‌تر بگذارد، نه باعث مي‌شود زمان بگذرانم بدون آنكه متوجه شوم، نه، تنها، تخيل را كه از كلماتي پر شده است، از كلمات خالي، و با چيزهاي ديگري جايگزين مي‌كند.

از ته دشت يكي مي‌گفت "خفه شو" دورو برم رو نگاه كردم كسي جز من نبود ولي من كه چيزي نگفته بودم. نه، هيچ صدايي نبود، خودم بودم ولي من كه چيزي نمي‌گفتم. شايد من خودم، خودم نيستم. تصميم گرفتم ديگه بهش فكر نكنم و تنها روي تختم دراز بكشم. ديگه فكر نمي‌كردم ولي نه مثل اينكه نمي‌شد بايد فكر مي‌كردم. خودم نبودم چون من فكر نمي‌كردم ولي يك چيزي بود داشت مي‌يومد تو ذهنم ولي من كه نمي‌خواستم خودش مي‌يومد. فكر كنم كسه ديگه‌اي هم هست، چون من كه نيستم، خودم و بعد از اندي سال مي‌شناسم ديگه. ولي نه مثل اينكه دست بردار نيست هي پر و خالي مي‌شه. نه، دراز كشيدنم خوب نيست. قدم زدن خيلي بهتره آدم زودتر خسته مي‌شه خوابش مي‌بره. از صداي كفشم كه رو زمين كشيده مي‌شه بدم مي‌ياد، حالم رو بهم مي‌زنه. بهتره به يه چيزي گوش بدم شايد صداي پاهام تو گوشم نپيچه اينجوري قدم‌هام هم منظم‌تر مي‌شه. صدا‌ها اين دفعه همش عجيب‌غريبه هيچي ازش نمي‌فهمم، ولي مي‌گن يه سري هستن كه اينجوري حرف مي‌زنن و همشونم مي‌فهمن، مجبور مي‌شم به يه چيز ديگه فكر كنم، اين حرفارو كه هيچي ازش نمي‌فهمم. دلم مي‌خواست بهش بگم خفه شه اما نه دلم و مي‌لرزوند اين حالت و نمي‌دونم شايد دوست دارم. ولي نه دوست ندارم چون من هيچي و دوست ندارم. نه، اصلاً نمي‌خوام دوست داشته باشم. نه، بايد دوست داشته باشم چون چيز ديگه‌اي نيست كه دوستش داشته باشم. بالاخره يه چيزي و بايد دوست داشته باشم تا بهش فكر كنم و عصبي نشم. ولي نه، نمي‌خوام اين يكي و دوست داشته باشم، عصبيم هم نمي‌كنه فقط منو مي‌بره تو فكر.

خسته شدم ديگه نمي‌خوام راه برم، فايده‌اي نداشت بازم بايد فكر كرد و كلمات رو پشت سر هم اورد و بلغور كرد. آرامش، نه، مي‌شه فكر كرد و آرامش هم پيدا كرد. فكر كردن كه يبي نداره آرامش داشته باشم كه بهتره. نه اين جوري كه نميشه آرامش پيدا كرد. آرامش خالي از كلماته. نه مثل اينكه نمي‌شه يه چيزي باشه كه توش كلمه نباشه. باشه قبول كلمه‌ها باشن. ولي ديگه خيلي زياد نشن، چون سخته با همشون خوب برخورد كني. فك كنم يكي دو تا كلمه كافي باشه. نه اينجوري هم نمي‌شه بايد چند تا فعل هم باشه كه كافي بشه. نه، نه،‌اصلاً همين جوري كه هست خوبه. فقط تند تند نيان و برن. آروم آروم بيان و برن، اين جوري بهتره. اصلاً به من چه، دست من كه نيست هميني كه هست خيلي هم خوبه.

فكر كنم بشينم يه چيزي و نگاه كنم بهتره. نه، هرچي و كه مي بينم تفسير مي‌شه. سياه، سفيد. بلند، سنگين، قديمي، ترسناك، نرم .... نه نمي‌خوام هر چيزي تفسيرشه. اصلاً به من چه. من كي باشم كه راجع‌به هر چيزي نظر بدم. اصلاً كي نظر من و خواست. نه، اين جوري هم نمي‌شه،  فكر كنم ولي خودم نيستم. من كه نمي‌خوام همه چيز و ببينم و نظرم و بدم. فكر كنم من، خودم تنها نيستم يكي ديگه هم هست كه مجبورم مي‌كنه. نه ولي هرچي مي‌بينم تنهاي تنهاي هيچ كسي نيست. يه گنجيشك پشت پنجره بود كه بونم رفته. تنهام . صدا مي زنم كسي هست ؟! گوش مي دم ولي كسي جواب نمي ده بازم فكر مي كنم. مثل اينكه نمي فهمه من نمِ‌خوام فكر كنم و نظر بدم. اصلاً صدام هم نمي‌خوام بشنوم. بازم هيچي نمي‌گم. مثل اينكه ول كن نيست همش مي‌پيچه تو گوشام. اَه، چرا نمِ‌فهمه من هيچي نمي‌خوام بشنوم. همون جور كه نمي‌خوام هيچي و ببينم نه مثل اينه كه صفحه سياهِ ول كن نيست. اصلاً هركي هر كاري دلش مي‌خواد بكنه منم خودم و يه جوري خودم و راضي مي‌كنم. آره اين جوري بهتره من كه راضيم.

فكر كنم ديگه خوابم مي‌ياد. نه، خوابم هم نمي‌ياد. اصلاً ولش كن. هرچي هست خوبه قرار بود راضي باشم. بهش فكر نمي‌كنم. نه، مي دوني كه نمي‌شه فكر مي‌كنم ولي هر چي اومد به همون فكر مي‌كنم. نه، شايد يه چيز بدي اومد اين جوري هم خوب نيست. خوب به بداش فكر نمي‌كنم. آره اين جوري خيلي بهتره. مي‌خندم ولي خندم رو كه نمي‌بينم. ولي فكر كنم خنديدم چون ماهيچه‌ةاي صورتم تغيير كرده. وقتي كه حالت ماهيچه‌هام تغيير مي‌كنه مي‌فهمم. نه، شايد اينم فكر مي‌كند. شايد، ولي اينم حتي مهم نيست. هيچي ديگه مهم نيست. خنديدنم مهم نيست اكه ماهيچه‌هام حالتش عوض شده يا نشده. اصلاً نمي‌خوام بدونم چون فقط وقتم رو تلف مي‌كنه. خيلي چيزا دارم بهش فكر كنم. نه، من كه هيچي ندارم، ولي فكر كنم چيزاي زيادي هست.

تنم درد مي‌كنه، ‌حداقل فكر ميكنم كه درد مي‌كنه. پس بهش فكر نمي‌كنم. نه،‌ اين يكي نمي‌شه چون همش درده. پس مجبورم بهش فكر مي‌كنم ولي مي‌تونم بهش اهميت ندم شايد خودش خسته شد و رفت و يه فكر ديگه اومد. نفس كشيدنم جالبه هان،‌به اين يكي اصلاً فكر نكرده بودم ولي مثل اينكه كار خودش و مي‌كنه. اصلاً حالا كه به اينجا رسيد ديگه نمي‌خوام نفس بكشم. نه مثل اينكه اينم نمي‌شه.باشه صبر ميكنم تا اونم خودش خسته بشه و بره .....!


                                                                                                                                                           ...
 

          نويسنده : آريا                                                       نظرات (3)


 

{مطلب كلمات نامفهوم ....! در بخش : فلسفه قرار دارد . }

 

 

 انسان موجود بيگانه‌ايست كه غرقه در روياهاي خويشن، دنيايي را براي خود مي‌سازد. دنيايي نامفهوم. انسان موجودي تنهاست، تنها در بي‌كرانه‌گاه هستي و در كنار موجوداتي كه هيچ‌گونه دركي نسبت به آنان ندارد. انسان حتي با موجوديت خويشتن و روح و وجدان و مغز ويرانگرش بيگانه است. كلمات، مفاهيمي نامفهوم هستند كه از انساني به انسان ديگر معنا و مفهوم آنها تغيير مي‌كند. حتي در بسياري موارد خود انسان توانايي فهم و درك كامل كلمات و تبيين ‌آنها را براي خود ندارد و اين چنين مي‌گردد كه جدال‌ها آغاز و بشر، در دريايي از كلمات نامفهوم، تنها مي‌گردد. دريايي سرشار از واژگان نامفهوم كه هر كس تنها در آن شنا مي‌كند و مي‌خواهد خود را به سواحل حقيقت‌ها رهنمون سازد.

عشق، نفرت، حسرت، اندوه، وابستگي،‌ عهد، تعهد، مرگريال روزمرگي، دل‌مردگي، شادي، غم، وفاداري، زيبايي، آزادي، برابري و ... همه كلاماتي نامفهوم هستند كه نويسندگان و متفكران گوناگوني در پي تعريف آن برآمده‌اند. با اين وجود همچنان اين كلمات معنا و مفهوم مشخصي از شخصي به شخص ديگر ندارند و از فردي به فرد ديگر متغيير مي‌باشد، حتي در بسياري از موارد انسان خود به راستي با اين كلمات براي خويشتن-ِ خويش بيگانه است و رفتار و عملكرد او ،در برابر اين موقعيت‌ها و احساسات، برآمده از ذات و حقيقتي است كه تنها به او تعلق دارد و در خفاي هويت او پنهان است و نقش و نگاري بر ضمير ناخودآگاه و وجدان او گرديده‌است. هر چند در بسياري از موارد خود با توجه به آموخته‌هايش در پي تعريف معنا و تبيين مفاهيم اين كلمات بر‌مي‌آيد، با اين وجود تنها روايت غم انگيزي را دنبال مي‌كند كه ذات و هويت واقعي او را نشان نمي‌دهد (مگر اينكه اين آموزه‌ها تغييراتي بنيادين در هويت او به وجود آورده باشند) بلكه آموخته‌هايي است كه مي‌خواهد آنها را طوطي‌وار بيان تخليه كند.

با وجود آنكه انديشمندان، متفكران، نويسندگان و علي‌الخصوص سياست‌مداران و روشنفكران به دنبال آن هستند كه با تعريف كردن مفاهيم و بخشيدن معنا و مفهومي واحد و يكتا بدين كلمات توده‌ها را به يكديگر پيوند دهند، آنان را در غالبي واحد به آيندگان تقديم كنند و آشتي را در ميان آنان جاري سازند تا همگان دست در دست يكديگر، دنيايي بهتر بسازند. با اين حال در مرور زمان انسان به اصل و هويت واقعي‌اش كه مختص خود اوست باز مي‌گردد و تنهايي را تجربه مي‌كند. نه تنهايي‌اي كه برخواسته از خشم و كينه و نفرت است بلكه تنهايي‌اي ‌كه از برخواسته از گوهر نابي است كه در وجود انسان نهفته است و به هر انسان معنا و مفهومي واحد مي‌دهد و پيوند بين توده‌ها را امكان‌ناپذير مي‌كند.

تنهايي نتيجه‌ي منطقي عدم ارتباط و پيوندي است كه به واسطه‌ي كلمات نا‌مفهوم بين انسان‌ها به وجود مي‌آيد. بنابراين تنهايي نه يك پديده و اتفاقِ ناخوشايند بلكه پديده‌ي و اتفاقي، كاملاً منطقي و تكامل‌بخش مي‌باشد چرا كه يكتايي توده‌ها آنان را از تكامل باز مي‌دارد و هر دري را بر روي آنان مي‌بندد.

 

بنابراين پيوند بين انسان‌ها، هم‌گام كردن آنان و تعريف مفاهيم براي آنان به صورتي واحد و يكتا به صورتي كه همه به يك راه بروند و تنهايي را از آنان بگيرد، عملي خلاف هويت و ذات حقيقي انسان‌ها مي‌باشد و راه كمال را بر روي آنان مي‌بندد. هر گونه عملي كه در اين راستا انجام گيرد با مقاومت توده‌ها روبه‌رو مي‌گردد و از بين خواهد رفت.

 

هر كجا كه مقاومت توده‌ها و اعتراض و ... وجود دارد، شايد يكي از علت‌هاي آن سياستِ نادرستِ پيوندِ بين توده‌ها و قهر با تنهايي باشد. بايستي به تنهايي انسان‌ها احترام گذارد تا خود بتوانند در فراق بال راه كمال را طي كنند و بستن اين درب، بستن راه كمال بر روي توده‌ها مي‌باشد كه همواره با مقاومتِ انسانِ‌ كمال‌گرا روبه‌رو خواهد شد.

 

پي‌نوشت1: بار هستي نوشته‌ي ميلان كندرا اين تنهايي را به زيبايي به قلم مي‌آورد.

پي‌نوشت2: اين گونه مي‌شود كه حرفي كه در فيلم مارمولك نيز زده شد معنا و مفهوم پيدا مي‌كند. براي رسيدن به خدا به  تعداد انسان‌ها راه وجود دارد.

پي‌نوشت3: دوستان در پي واحد سازي اين كلمات بر نياييد چرا كه آن هنگام ديگر نيازي به خلقت نمي‌بود و يك انسان كافي بود. تنها مي‌توانيد به روشن كردن كلمات نامفهوم در ساختار وجودي خود اشاره كنيد.

پي‌نوشت 4: باز هم  خوندن كتاب ميرا رو توصيه مي‌كنم.

 


                                                                                                                                                           ...
 

          نويسنده : آريا                                                       نظرات (0)


 

{مطلب بالا تر از سياهي رنگي نيست در بخش : عمومي قرار دارد . }

 
يه شب مهتاب ,  ماه مياد تو خواب
من و مي بره كوچه به كوچه
باغ انگوري , باغ الوچه
دره به دره , صحرا به صحرا
اونجا كه شبا , پشت بيشه ها
يه پري مياد , ترسون و لرزون
پاشو ميزاره , تو آب چشمه
شونه مي كنه , موي پريشون
...
يه شب مهتاب ,  ماه مياد تو خواب
من و مي بره ته اون دره
اونجا كه شبا , يكه و تنها
تك درخت بيد
شاد و پر اميد
ميكنه به ناز
دستش را دراز
كه يه ستاره, بچكه مثه, يه چيكه بارون
به جاي ميوش,سره يه شاخش, مي شه آويزون
...
يه شب مهتاب ,  ماه مياد تو خواب
من و مي بره از توي زندون
مثه شبپره, با خودش بيرون
مي بره اونجا , كه شبه سياه
تا دمه سحر, شهيداي شهر
با فانوس خون , جار مي كشن
تو خيابونا , سر ميدونا
عمو يادگار, مرد چينه دار
مستي يا هوشيار؟, خوابي يا بيدار؟
...
مستيم و هوشيار , شهيداي شهر
خوابيم و بيدار , شهيداي شهر
آخرش يه شب , ماه مياد بيرون
از سر اون كوه , بالاي دره
روي اين ميدون , رد ميشه خندون
يه شب ماه مياد
...

                                                                                                                                                           ...
 

          نويسنده : آريا                                                       نظرات (0)



صفحات سايت

عضويت سريع

 
فرم عضويت
نام شما :
نام کاربري :
ايميل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :

 

موضوعات

عمومی

..................

فلسفه

..................

تاریخی

..................

شخصی

..................

منتشر شده در نشریات

.................

غیره .....

 

 


 

دوستان

نواي ني(علي كلايي)
چشمه (الهام كشاورزيان)
جمعی از یک نفر (کتی)
چكاچك (اميد كاجيان)
تا دموكراسي (علي عبدي)
طوطي (صدف)
روز نوشت‌هاي عمو كيوان(كيوان اميري)
فسخ عزيمت جاودانگي (سارا پاكدامن)
زيستن براي باز گفتن(فواد شمس)
از گلابي تا گيلاس (پريسا ورجاوند)
سوتك (محمد حسين بادامچي)
برای روزی بهتر (روزبه فقيهي)
بي‌سكون (آرش بقايي)
(ارشيا ايران‌پرست)
آزاد باش (فريد)
كورش كبير (ارشيا)
ترا می‌سپارم به مینای مهتاب(شقایق بیات)

 

پیوندها

ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
حمایت سراسری وبلاگ نویسان ایرانی از آزادی دانشجویان دربند

 

خبرگزاری ها

خبرنامه اميركبير
آواي دانشگاه
كارگر

 

ادب و فرهنگ و هنر و فلسفه

هفتان
باشگاه انديشه
كانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حكمت